تبليغاتX
"There's Somthing About my Hypermnesia"

نشسته و سعی میکنه گریه نکنه. اشک تو چشاش جمع شده و به دختری که تو قیطریه دیده و باهاش دوست شده فکر میکنه. عکسش رو تو موبایلش بهم نشون میده. دختر رو میشناسم. درحالیکه به شدت کلافه‌ست دستش رو تو موهاش میکنه و به من زل میزنه و میگه یعنی فکر میکنی تا کی باید صبر کنم؟ میپرسم چقد دوسش داری. میگه بیشتر از هر کسی که تا حالا دوسش داشتم. میدونه که باید صبر کنه تا شاید دختره نظرش عوض شه. آدم اگرسیویه و صبر کردن براش شکنجه‌ست. میگه به نظرت دوست داشتنم برای اینکه دوباره برم دنبالش کافیه؟ لبخند تلخی میزنم و با خودم فکر میکنم که من اصلا آدم مناسبی برای پاسخ دادن به این سوالا نیستم. بهش نگاه میکنم و میگم صبر کردن برای دختری که بیشتر از همه کسایی که تا حالا دیدی درست نیست. هر وقت به این حس رسیدی که اونو بیشتر از همه‌ی کسایی که دیدی و ندیدی دوست داشتی اون وقته که باید صبر کنی. میپرسه چه قدر؟ با خودم کلنجار میرم که جوابی که میخواد رو بهش بدم یا جوابی که میخوام رو. باز هم میپرسه یعنی مثلا چند وقت؟ به قیافه ی بلوند دختره نگاه میکنم تو آیفونش. با بیرحمی رومو میکنم طرفش و و میگم از من نپرس.با نگاهش سوالش رو تکرار میکنه. در حالیکه بلند میشم که برم دستم رو میذارم رو شونه‌ش و میگم ولی اگه از من بپرسی برای دختری که میپرستیش و بیشتر از هر کسی که دیدی و ندیدی دوسش داری باید حتی شده برای همیشه صبر کنی. میگه تا همیشه زیاده. از اتاق که میرم بیرون میدونم که با دیدن اولین دختری که به خوشگلی دختر توی قیطریه باشه همه چی یادش میره. به دم در که میرسم صدام میکنه و میگه: تا همیشه صبر کردن کار سختیه. میخندم و بهش میگم ... گفتم که .. این چیزا رو از من نپرس...

+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 14  توسط اوهام  | 

تا وقتی عاشق نباشی طعم خیانت رو نمیتونی بچشی...

"خیانت" قدم سوم عاشقی است...

پ ن : بدیه ما آدمای منحت اینه که برداشت غلطی از خیانت داریم

همین

+ نوشته شده در  88/07/26ساعت 14  توسط اوهام  | 

Nothing Else Matter

فقط همین

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 14  توسط اوهام  | 

 

او از من میترسد چرا که میداند من امن ترین جزیره ی اقیانوسم
اینرا به خواب دیدم. بعد از بیدار شدن ار خودم پرسیدم این خواب بود یا خاطره؟ و بعد او را پرستیدم
و دوباره به خواب رفتم.

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 13  توسط اوهام  | 

شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب.
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر رو می شناسن.
 شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند..
 شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند.
 شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
 شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدنا با همسران ندارند. 
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد.
 شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند.
 شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن.
 شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخها می سازن..
 شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه.
 شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه پس میرویم ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و ....... را آباد میکنیم.. 
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.
 شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی.
 شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
 شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ....
 شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه.
 شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن..
شهر هرت جایی است که عاشق و معشوقه ی همین اما پای ازدواج و بهم رسیدن میرسه طرفت بگه با ازدواج حرمت عشق شکسته میشه.

 شهر هرت جایی است که هر روز توی خیابون شاهد توهین به مادرها و دخترها هستی ولی کاری ازدستت برنمیاد.
شهر هرت جایی است که مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده..
شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
شهر هرت جایی است که در مدرسه به بچه ها یاد میدن که جاسوسی والدین و فامیل شان را بکنن.
شهر هرت جایی است که ........
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

+ نوشته شده در  88/04/17ساعت 14  توسط اوهام  | 

مشتی بر صورت...باطومی بر کمر...لگدی بر بیضه...وخدایی که در این نزدیکیست...

+ نوشته شده در  88/03/26ساعت 13  توسط اوهام  | 

متاسفم که ما مترسکی برای بازی بعضی ها شدیم تا اهداف آنها رو رنگ جلا بدیم...

متاسفم که ما تماما زاده ی یک دروغ بلند ریشه ی آشکار شدیم...

متاسفم  برای اون جوونی که تمام ذوق چند ماهش به قطره های خون از فرق سرش تبدیل شده...

متاسفم برای خودم...

متاسفم برای احساس و عشقو تعصبم به ایران...

متاسفم برای اینکه زمالنی ایرانی شدم که ایران و ماهیتش زیر پای به اصطلاح..... داره لگد مال میشه...

متاسفم برای تمام ایرانیان آزاد اندیش...

متاسفم برای اکثریت منحت جامعه...

ای هموطن سبز سرد را با دلستر خون جوانان آزاد اندیش تجربه کن...

متاسفم...

+ نوشته شده در  88/03/24ساعت 8  توسط اوهام  | 

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.
بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: « تو كه يك سياستمدار هستي بايد اين را بهتر بداني، آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای دادی۰

پ.ن: تا بوده همین بوده...آدما تا هدفی رو بخوان همه نقشی بازی میکنن تا به او هدف برسن...مهربوون میشن اما وقتی رسیدن بهش رنگشون عوض میشه...

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت 11  توسط اوهام  | 

دوست بودن یه مرحله‌ست
دوست داشتن یه مرحله دیگه‌ست
خیلی دوست داشتن یه مرحله دیگه‌ست
عاشق بودن یه مرحله دیگه‌ست
عاشق بودن و دوست داشتن یه مرحله دیگه‌ست
عاشق بودن و دوست داشتن و دوست بودنم همین‌طور٬ یه مرحله دیگه‌ست.
ولی پرستیدن٬ یه مرحله‌ی خیلی دیگه‌ایه
از اون مرحله‌ها که رسیدن بهش خیلی سخته. خیلی باید امتیاز جمع کنی٬ خیلی بازی کنی٬ خیلی ببازی٬ خیلی زخمی بشی٬ خیلی زخمی کنی.
دیدن یه نفر برای دوست داشتنش٬ با دیدنش برای عاشق شدن فرق داره٬ همون‌طوری که دیدنی که لازمه برای پرستیدنش خیلی با دیدنی که برای عاشق شدنه فرق داده.
دیدن سختیه.
بازیه سختیه٬
خیلیا دووم نمیارن. یه حایی اون وسطا بازی رو ول میکنن.
درکت نمیکنن.
بازی واسه آدمایی که با هیچی غیر از مرحله‌ی آخر ارضا نمیشن خیلی سخته.
اون لحظه‌ای که مطمئن میشی٬ به اطمینان میرسی که میتونی بپرستی٬ به دیدن لازم واسه پرستیدن یه نفر رسیدی٬ خیلی لحظه‌ی ترسناکیه. لحظه‌ی پر رنگیه.
و اگه طرفت بازی تو رو مسخره کنه و باور نداشته باشه٬ لحظه‌ی خیلی تلخ و سختریه.

بدجور زخمیت میکنه.شایدم بکشتت.

خیلی زخم دردناکیه
خیلی...

+ نوشته شده در  88/02/19ساعت 11  توسط اوهام  | 

...استیو با انگشتانش روی دیوار نقاشی میکشد. بدون رنگ. بدون طرح. میگوید دیوار عشق بازی بلد

است. باید روی کمرش نقاشی کنی تا دوستت داشته باشد.
 
 استیو هنوز دیوانه است...
+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 13  توسط اوهام  | 

تولد دوباره من!

امروز

شاید

برای تو

برای من

برای همه

تولد دوباره من...

+ نوشته شده در  88/02/10ساعت 13  توسط اوهام  | 

آدمایی که دیگه اون آدمای سابق نیستن ، دوس داشتن رو با خط کش خودشون اندازه میگیرن دوس نداشتن رو هم یه سیاست واسه عاشق شدن می دونن ....

آدمایی که یادشون میره چقدر منت گذاشتنو چقد منت کشیدن تا بهای بدست آوردن عشقشونو بپردازن و در آخر یادشون میره تمام تلاشهایی که انجام دادن کجا بوده و کجا رفته!!

بعدشم گه گیجه میگرن و انقد واسه خودشون جاده انحرافی میسازن که جاده ی اصلی رو گم میکنن.

آدمایی که قشنگیاو طراوت اون جاده رو نادیده میگیرنو فراموش میکنن

اما چششون فقط به بیابونای کوچیک توی راه بوده

که دائم غور میزنن که جاده بدبود

بد هوا بود

بد راه بود

آدمایی که تو رو مثل یه مترسک دوست دارن

یه مترسکِ اسباب بازی که هیچ‌وقت خراب نمیشه
که هر وقت بخوان بندازن دور و سرشون رو با یه اسباب بازی دیگه گرم کنن
هر وقت خسته شدن برن از تو سطل اشغال درش بیارن
از اینکه کثیف شده و دیگه مثل قبل نمیتونه بهشون لبخند بزنه ناراحت شن
بعد از یه مدت به خاطر اینکه بوی آشغالا رو میده دیگه دوسش نداشته باشن
آدمایی که یادشون میره هفته‌ای چند بار مترسکشون رو میندازن تو سطل آشغال
آدمایی که یه مترسک دوست دارن ٬ یه اسباب بازی
مترسکایی که این دوست داشتنا رو باور میکنن
هر بار دوباره از اول شروع میکنن
از نو

 

من دلم فرشته ی خودمو میخواد

با توام

میفهمی؟

 

 

+ نوشته شده در  88/02/03ساعت 14  توسط اوهام  | 

آشوب.
قانونی ست
که بر من میگذرد
+ نوشته شده در  88/01/23ساعت 11  توسط اوهام  | 

 

گاهی یه لحظه٬ یه فکر٬ یه خیال٬ یه تصور٬ یه رویا٬ چنان پر رنگ میشه و توی همه‌ت ریشه میدوونه٬ .. یه قصه‌٬ یه تصویر٬ یه خیال ... چنان واقعی میشه٬ که با تمام وجود از خودت میپرسی واقعاً کدومش واقعیه؟ اون لحظه‌ای که چشمت بسته‌ست ٬ یا اون لحظه‌ای که چشمات بازه؟


گاهی از تخیلا و تصویرایی که یه هو هجوم میارن و اینقدر شفاف و تیز و پررنگن که نمیتونی بهشون شک کنی٬ میترسم. خیلی میترسم.

 

 

+ نوشته شده در  88/01/18ساعت 11  توسط اوهام  | 

فرشته ای رو میشناسم که توی خیالبافیاش عاشق یه جسد پر عاطفه شده ‏بود
از اونجاییکه خدا فرشته هاشو خیلی دوست داره
از بین بنده هاش براش یه جسد پیدا کرد ، دقیقا مثه همونی که توی ‏خواباش دیده بود
همونقد پر عاطفه و همونقدر دور از دسترس

گذاشتش براش توی سینی
فرشته هم سریع پیشبند بست و قاشق چنگال گرفت دستش‏

شمام جای اون بودین همونقدر عشق میکردین با رویای برآورده شدتون
اونم همونقد عشق کرد

چیزی که بد بود
مردنی بودن جسد بود
توی خیالاتش میومد که جسدرو زنده کنه
قاطی میکرد که جسد زنده دیگه تعبیر خوابش نیست
قبول کرد که جسدا مردنین
روزی که قبول کرد..‏

جسد مرد.


فقط همین!

+ نوشته شده در  88/01/04ساعت 23  توسط اوهام  | 

علی

بعد از ۳ سال سارا زنگ زد

میگفت کجاس علی که گوشیش خاموشه!

جواب میل نمیده!

وبلاگش رو آپ نمکنه!

من فقط گفتم بعد از ۳ سال حالا یادت افتاده که یه نامزد داشتی

نامرد...؟!

گفتم انقد به خودش زنگ بزن تا روشن کنه!

علی یادته چقدر واسه آرامش دلت واست تو وبلاگم مطلب مینوشتم...

یادته حرفایی که تو گلوت جمع میشدو بیرون نمیومدو من تو وبلاگم مینوشتم...

حالا بد ۳ سال اومده...

سارا!!!

یادته گفتی بمیریم ازون دنیا باز به سارا فکر میکنی ...

فکر کن... برگشته.

 

 

+ نوشته شده در  87/12/26ساعت 12  توسط اوهام  | 

زنگ در خونت زده میشه...

یدفعه یه جعبه میبینی که یه پستچی آوردش

بعد درشو که باز میکنی میبینی یه پالتو قهوه ای توشه

ازین پالتوها که پرزای ریز روشه

ازنا که دکمه های گرد چوبی داره

بعد ذوق زده میشی

بعد تعجب میکنی

بعدم زو دمیپوشی

بعدشم میری جلو آینه

بعدشم ادکلن میزنی و  آماده میشی بری ستاره ت رو  با لباس جدیدت ملاقات کنی

بعدش میبینی مث اکثر هدیه هایی که اون پسره  برات میفرستات میزوون روحیتو جسمته

بعد حدست میاد سراغ من

اما من که اونو ندادمش

من فقط  یه نامه ام برات نوشتم مث اون سالا

اما نفرستادمش.

چون دور شدی...

کادوتم من که نفرستادمش که

من همه پستچیارو کشتم...

همین.

 

 

+ نوشته شده در  87/10/05ساعت 1  توسط اوهام  | 

تو می‌روی ای دوست ای یگانه‌ترین دوست

 تو می‌روی و من با سکوت بدرقه‌ات می‌کنم

و عجز

در لحظه‌هایی که به شدت نیاز دارم گفتن را

تجربه ایست دردناک !

 آن‌قدر مبهوتم بر این گذشت زمان که حتی هنوز بلور بغض مجالی برای شکستن نیافته‌ است .  . .

.

.

.

ساده می‌نویسم: حالم خوب است . ولی ...

تو باور نکن .

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 19  توسط اوهام  | 

ميگن سه تا نفس عميق كشيد و بعد هم مرد. امروز هم خاكش ميكنن.

من؟ من رفتم بيرون، به صداها گوش كزدم،صداي باد و صداي برگ خشكي كه روي آسفالت تكون ميخورد و ميلغزيد و جلو ميرفت.

به معني اسمايي كه واسه خودش انتخاب كرده بود فك ميكردم.

درست مث وقتي كه تو ميدون جنگ واساده باشي ، يه خمپاره بخوره كنارت و واسه يه لحظه به صداش گوش كني ، پلك بزني و بعد ديگه هيچي نشنوي.

همون ميدون، همون جنگ.

ترس سرديه.

اصلا كي فكرشو ميكرد؟

اول استيو بعدش علي.

خداحافظ علي.

اميلي نگهدارت.

تا هميشه.

"گاهی اوقات، واقعیت اونقدر بهت نزدیکه که تا از روت رد نشه، حضورش رو احساس نمیکنی ..."

... واقعيت؟!

+ نوشته شده در  87/09/26ساعت 7  توسط اوهام  | 

- ببینم آدم وقتی دلش تنگ میشه چیکار باید بکنه؟
- آدم؟!!!
- آها!! هیچی ولش کن اصلاً

+ نوشته شده در  87/09/14ساعت 8  توسط اوهام  | 

استیو دیوونه شده٬ اول میگفت میخواد زن بگیره٬ حالا میگه میخواد خودشو بازخرید کنه از جادوگری کناره

 بگیره بره فیزیکدان بشه. میگه فیزیکدانا ابهت آفرینش رو بیشتر از جادوگرا درک میکنن.

+ نوشته شده در  87/09/10ساعت 11  توسط اوهام  | 

من؟
من با صدای نفس کشیدنت هم
عاشقی می کنم


حتی اگر بجای دستانم آرام و بی صدا و نامحسوس
خودم را بگذارم در دست‌هایت...


حتا وقتی
 بی آنکه بفهمی
بوی تنت را از فاصله دور پُک بزنم...

...

اين سه تا نقطه را
برای تو گذاشته‌ام
عشق من!
هميشه اينها نشانه‌ی سانسور نيست،
هزار حرف و تصوير
در آن خوابيده
مثل من که وقتی نگاهت کنم
سه نقطه بيش‌تر نمی‌بينم
تو
من
و خدا
که از ديوانگی سر به بيابان گذاشت.

+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 11  توسط اوهام  | 

دلم نگاه کردن میخواهد.

نگاهم کن.

عمیق تر

ساده تر

صامت تر.

نگاهم کن.

دلم نگاه کردن میخواهد.....

 

 

 

:Lyric

When you feel all alone
And the world has turned its back on you
Give me a moment please to tame your wild wild heart
I know you feel like the walls are closing in on you
It's hard to find relief and people can be so cold
When darkness is upon your door and you feel like you can't take anymore

Let me be the one you call
If you jump I'll break your fall
Lift you up and fly away with you into the night
If you need to fall apart
I can mend a broken heart
If you need to crash then crash and burn
You're not alone

When you feel all alone
And a loyal friend is hard to find
You're caught in a one way street
With the monsters in your head
When hopes and dreams are far away and
You feel like you can't face the day

Let me be the one you call
If you jump I'll break your fall
Lift you up and fly away with you into the night
If you need to fall apart
I can mend a broken heart
If you need to crash then crash and burn
You're not alone

'Cause there has always been heartache and pain
And when it's over you'll breathe again
You'll breath again

When you feel all alone
And the world has turned its back on you
Give me a moment please
To tame your wild wild heart

Let me be the one you call
If you jump I'll break your fall
Lift you up and fly away with you into the night
If you need to fall apart
I can mend a broken heart
If you need to crash then crash and burn
You're not alone

 

 

 

+ نوشته شده در  87/07/15ساعت 10  توسط اوهام  | 

ببین آقاهه

تکلیف ما رو مشخص کن
نه یعنی که تکلیف خودت رو مشخص کن .
یعنی که چی
ما که قاطی کردیم از دست تو
اونموقع که میدیدمت قاطی بودیم الآنم با دیدن وبلاگت قاطی تر شدیم
ببین اینجوری نمیشه
آخه یه آدم چقد میتونه متناقض باشه
تو تنهایی اندازه‌ همه آدمایی که من و نسیم میشناسیم تناقض داری .
اصلاً تو خود تضادی
از ساده‌ترین چیزا گرفته تا پیچیده‌تریناش
مثلاً درس‌خون نیستی
ولی یه جوریایی هم آخرش بودی ، از نمره هات معلوم بود
دیوونه‌ای ولی عاقلی
خلی ولی منطقی‌ای
نفهمی ولی همه چیزو میفهمی
تصمیماتت تو نگاه اول آشغاله(اونم خیلی) ولی بعدش همه چیزش مثبت و خوب در میاد
مثلا تصمیم آشغالی که راجع به تحصیلت گرفتی که آخر این یکی رو خدا میدونه چی میشه
این‌همه لیبرالی ولی مثل سگ یه هو اصول‌گرایی
بعضی جاها کلی اخلاقی هستی ولی کلی هم بی‌مبالاتی
قانون شکنی ٬ ولی واسه خودت هزارتا قانون عجیب غریب داری
هیچی به یه جاییتم نیست ولی همه‌چیو جدی میگیری
تخیلت زیاده ولی یه هو آدم میبینه که واقع‌گرایی
از هیچی ناراحت و خوشحال نمیشی ولی آدم میدونه که تو چقدر حساسو عاطفی هستی که همون هیچی ها از تو داغونت میکنن
لامذهبی ولی آخه اعتقادات داری واسه خودت
مهربونی ولی بعضی وقتا خیلی بی‌رحمی
این‌همه دوست داری
ولی خب تنهایی
آدم همه‌چیزتو میدونه ها
ولی آخر پیش‌بینی نشده‌ای
از همه‌بدتر ٬
خوبی
ولی خیلی گهی
خیلی که میگم یعنی خیلیا
هم خیلی خوبی
هم خیلی گهی
ببین
نمیشه که
تو اگه می‌تونی این همه تضاد شخصیت داشته باشی و زندگی کنی
بقیه قاطی میکنن
بقیه نمیکشن این همه پیچیدگی رو
میفهمی ؟!!
البته امید وارم تو این 3-4 سالی که ندیدیمت بهتر شده باشی.
آقا ٬
بشنو از ما ٬

 

پ.ن :

نمیخوام واقعیت رو اونجوری که شما واقعیت میبینین ، ببینم
نمیخوام اونجوری که شما تعیین میکنید درست و غلط رو بفهمم
میخوام خودم باشم
میخوام احساسات خالیم باشم ٬ هرچقدرم متناقض و خل و مریض ٬ همونو میخوام
همون راست میگه
همون واقعیه
مقدسه
خودمه

 

پ.ن ۲: روزای پر تکاپوی علمی یادش بخیر..

 

پ.ن ۳: قبلا ادبیات گفتاریتون بهتر بود!!دانشگاه حسابی از نظر ادب ساختتون!!

+ نوشته شده در  87/07/06ساعت 21  توسط اوهام  | 

وقتی تو تاریکی میرم خیلی آروم میشم....
اصلا هر چیزی که تاریک باشه برام آرامش بخشه.
کوچه تاریک.
خونه برق رفته..
بیابان تو شب.
این چند شبه دیدم خدا هم برام تاریک شده بود واسه همین رفتم طرفش...
باهاش صحبت کردم...
خیلی با حال بود.این چند شبه احساس میکنم سبک شدم...
نمیدونم تا کی تاریکی خدا تو دلم میمونه !
اما خیلی خوب بود.....
.
.
.
دیشب تاریک ترین شب امسالم بود.....
+ نوشته شده در  87/07/03ساعت 13  توسط اوهام  | 

پائیز رفیق خوبم

نارنجی محبوبم

طلوع قلب من باش

زیبا ترین غروبم

ببین بهار مرگو

رنگ قشنگ برگو

فضای شاخه هارو

عروسی تگرگو

پائیز بهار خستس

عاشق دل شکستس

حرفی نگفته داره

پنجره ای که بستس

ببین بهار مرگو.....

رنگ قشنگ برگو.....

فضای شاخه هارو.....

 

""نوید""

 

پ.ن 1: لذت دوباره سرپا شاشیدن در هوای سرد پائیز

پ.ن 2: نوستالژیا

+ نوشته شده در  87/06/30ساعت 23  توسط اوهام  | 


نگاش کردم٬ نگام کرد٬
نگام کرد٬ نگاش کردم٬
دستمو فشار داد٬ دستشو فشار دادم

دستای سردمو گرم کرد ، دستای گرمشو سرد کردم

و پنج دقیقه بدون یک کلمه حرف زدن(بصورت نامحسوس) به هم نگاه کردیم٬ و با سکوتمون با هم حرف زدیم ٬ دقیقاْ همون جوری که من دوست دارم٬ همون حرف زدنی که من مدت ها بود در حسرتش مونده بودم. همون نگاه کردنی که فکر میکردم هیچ کی معنیش رو نمیفهمه ...

.

.

.
... هر دانه‌ی برفی به اشکی نریخته می‌ماند ...
«سکوت»
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت من و تو
برای تو و خویش ...

-- شاملو

پ.ن : عادت کردن با دوست داشتن فرسنگ ها فاصله و تفاوت داره

پ.ن 2 : دوست دارم...

پ.ن 3: آبی...

پ.ن : تیک تاک...

 پ.ن 5: دستام سرد شدن ;)

+ نوشته شده در  87/06/29ساعت 21  توسط اوهام  | 

کرگدن ها دشمن‌ ندارند؛ دوست‌ هم‌ ندارند تنها سفر مي‌كنند و اگر سر حوصله‌ باشند اجازه‌ مي‌دهند كه‌ پرندگان‌ كوچك‌ روی‌شانه‌ شان‌ بنشينند و شكارهای‌ كوچك‌ خودشان‌ را بيابند، اما کرگدن ها نه‌ شكار می‌كنند و نه‌ شكار می‌شوند. خوراكشان‌ علف‌هاي‌ خودرو است‌ و سيب‌ ترش‌ برايشان‌ حكم‌ چلوكباب‌ دارد... کرگدن ‌ها رو به‌ انقراض‌اند و جز سوسك‌ها و يكی‌ دو جانور ديگر تنها موجوداتی‌ هستند كه‌ از عهد دايناسورها تا امروز دار وجود را تاب‌ آورده‌اند؛ صبور و منتظر و تنها و كمی‌ افسرده. كرگدن‌ها پوست‌ كلفتی‌ دارند كه‌ قدرت‌ تحمل‌ سختی‌ها را برايشان‌ هموار ساخته، اما در عوض‌ دل‌ نازكي‌ دارند كه‌ به‌ آه‌ مظلومی‌ در دلِ‌ سياه‌ شب‌ در اعماق‌ جنگل‌ می‌شكند.کرگدن ها با تمام زمختیشان عاشق میشوند و با تمام غرورشان به بدترین وجه دلشان میشکند و اگر خوب‌ دقت‌ كنيد داخل‌ گودی‌ چشمان‌ كم‌ سويشان‌ كيسه‌ اشكی‌ است‌ كه‌ صورت‌ پرچين‌ و چوركشان‌ راتر می‌كند... كرگدن‌ها نه‌ مي‌توانند به‌ چپ‌ نگاه‌ كنند و نه‌ به‌ راست‌ و نه‌ به‌ پشت‌سر. شايد در فراروی‌ خويش‌ هم‌ افقی‌ نبينند ...
+ نوشته شده در  87/06/18ساعت 11  توسط اوهام  | 

بدم میاد از خدایی که یا اونقده دوره که نمیشه دیدش ، یا یه هو میاد همچین میچسبه به چشات که بازم نمشه دیدش !! نمیشه یه بار مثل بچه‌ی آدم بیای واستی جلوم که هم تو رو ببینم هم بقیه رو ؟
+ نوشته شده در  87/06/16ساعت 22  توسط اوهام  | 

زندگی من شده یه سری کیورد
همه چیو میجوی هضم میکنی بالا میاری
نیگاش میکنی چشماتو میبندی و دوباره میخوری و هضم میکنی

یه سری کیورد
که هی بالا میاریشون و هی قایمشون میکنی
که هی میسپریشون دست ایمجینری فرندات تو اتاقایی که هیچ آدرسی ندارن و فقط یه سری شماره ان
که شماره ها رو گم میکنی
کیووردا گم میشن
اتاقا محو میشن

حس زنده به گور شدن حس بزرگیه.
با چشمای باز
با نگاه سرد

زندگی
یه سری عدد
یه سری اتاق
یه سری کیورد
و ما که جرات زنده به گور شدن رو هم حتی نداریم


+ نوشته شده در  87/05/30ساعت 15  توسط اوهام  |